تبليغاتX
کلبه تنهایی یه عاشق
اینجا کلبه یه عاشقه...یه کلبه ی تنها و بی صدا...اروم و بی هیاهو...فقط یه دل شکسته...

از روزی که تو رفتی...پریده رنگ شادی

اما خورشید می تابه...مثل یه روز عالی

چطور هنوز پرنده...داره هوای پرواز

چطور هنوز قناری...سر میده بانگ اواز

مگه خبر ندارن...تو رفتی از کنارم

چرا بهت نگفتن...بی تو چه حالی دارم

به چشم خسته ی من...اسمون از سنگ شده

  لعنت به این تنهایی...دلم برات تنگ شده

افتاب نشسته روی...گلهای سرخ قالی

خیال تو کنارم...تو این اتاق خالی

عطر تنت پیچیده...توی قلب پاکم

با تو چه جوون گرفته...ترانه های نابم

از تو هزارتا قصه...چه جاودانه ساختم

قلب پر از غرور را...چه عاشقانه باختم

به چشم خسته ی من...اسمون از سنگ شده

  لعنت به این تنهایی...دلم برات تنگ شده

اسمت به روی لبهام...توی ترانه هامه

بغض گرفته ی عشق...تو حربت صدامه

قلب پر از سکوتم...دلتنگ از این جدایی

بی تو ببین چه سرده...تابستون تنهایی

به چشم خسته ی من...اسمون از سنگ شده

   لعنت به این تنهایی...دلم برات تنگ شده

لعنت به این تنهایی........کاش بداند بی او... تنهاترین تنهای دنیایم...چشم به راه امدنش...منتظرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:27  توسط یه عاشق | 

من همون جزیره بودم....خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازیه موجا...قامتم یه بستر نرم

تا که یک روز تو رسیدی...روی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی را...تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت...دلم انگار زیر و رو شد..

برای داشتن عشقت...همه جوونم ارزو شد

تا نفس کشیدی انگار...نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن...حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم...بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد...از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت...سوی روشنیه فردا

من و دل اما نشستیم...چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم...نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن...میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم...داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقت مردن...باز سراغتا میگیره

میرسه روزی که دیگه...قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت...باز یه گوشه یی میمونم...................

کاش میدانست که بی او هیچم...کاش میدانست که...... عاشق اویم......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:11  توسط یه عاشق | 

حرفهای دلم...اشکهاییست که نیمه شب بر گونه ی یخ زده جاری شده است...غم هایی که قلب را می ازارد..حرفهای دلم...غصه هایی که جانم را از تن برون میکند است..حرفهای دلم...درد دل قلب شکسته و تنهاییم است....

حرفهای دلم..قصه هایی که چند صباحی بود دلم را می ازرد و هرگز نتوانستم..انطور که باید..به او بگوییم..با قلبم.جانم.دلم.روحم و احساسم چه میکنند؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

درد و غم انباشته شد...غصه ها به گلوله یی تبدیل شدند و راه نفس را بر من بستند..و نگذاشتند با فریاد به او بگوییم...دوستش دارم...فقط صدای ارامی از سینه ی گرفته ام بیرون امد و به ارامی گفت...دوستت دارم...اما او در حال رفتن بود..و ان صدای لرزان و ضعیف را نشنید....ای کاش برگشته بود و اشکهای زلالم را میدید...

او رفته است و من اکنون....با دلی شکسته و تنها و غریب....به دیوار این اتاقک سیاه مینویسم..شاید راه نفس باز شود..و بتوانم باز با تمام..عشقم و احساس سرشارم..به او بفهمانم که بی حضور سبزش زندگی برایم معنایی ندارد..دنیا بی او جهنمی بیش نیست..و امید برای همیشه رنگ خواهد باخت..و بی سایه ی او..مرگ بسی خوشتر است..و اگر نباشد..زندگیم مانند این کلبه..سیاه و غمگین خواهد بود..........

میخواهم به او بگوییم که عاشقانه او را میپرستم...اما...................

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 15:23  توسط یه عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قصه از کجا شروع شد..
از یه زنگ و یه حرف و یه بازیه بچگونه....
از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه....
اما...........تنهای تنها...........

پیوندهای روزانه
دل نوشته های درنای جوان
حالی به حولی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM